صمدستان | کیانوش صمدیان

وبلاگ اختصاصی کیانوش صمدیان

صمدستان | کیانوش صمدیان

در کنار شما بودن ، هدف ماست

صمدستان | کیانوش صمدیان

قدرتی در نوشتن با قلم
1 2 3

۷ مطلب با موضوع «صمدستان :: انشاءهای من» ثبت شده است

توجه : این انشاء جنبه طنز دارد و هر اتفاقی که تو شهر ما افتاده رو براتون میگم :) چون شهر ما یک شهریه که از بچه 0 ساله (که هنوز تو برزیل موز هست و هنوز نرسیده به کمر باباش) تا کسانیکه مردن عاشق عاشورا و تاسوعا هستند :)

بنام خداوند بخشنده و مهربان

دوباره دفتر انشاء هایم را گشودم تا برای استاد بی پدر و مادرم انشاء بخوانم !

در شهر ما (اردبیل) عاشورا و تاسوعا را خیلی دوست دارند. همه مردم شهر ما به مساجد میروند و با شمشیر سر خود را به دو نیم مساوی تقسیم میکنند. البته بچه ها قمه به سر نمیزنند ولی خود را با زنجیر های مسجد سیاه و کبود میکنند. ما همگی سیاه و کبود هستیم. بچه هایی که به مسجد ها نمیروند پدرشان آنها را در خانه سیاه و کبود میکنند. در این روز باید خود را حتما سیاه و کبود کنیم.

از جوی های محله به جای آب خون سرازیر میشود که این همه خون رو به هدر میدهند ولی هیچکس به بیمارستان نمیرود تا این خون ها رو به افراد نیازمند بدهد. ما خون نداریم. ما به خون نیاز داریم. ما کم خونیم.

در عاشورا و تاسوعا اتفاقات چندین قرن پیش را همانند اتفاقات آن زمان اجرا میکنند و در هر محله های شهر ما حدود 300 نفر به قتل میرسد. در این روز ها بیمارستان ها کسب و کارشان رونق پیدا میکنند و اکثر خانواده بی پدر و برادر میشوند و نسلشون منقرض میشود. ما در حال انقراض هستیم.

در عاشورا و تاسوعا شام هم میدن و پدرم هر سال در عاشورا و تاسوعا آنقدر غذا جمع میکند که پلیس بین المللی پدرم را بعنوان بزرگترین قاچاقچی برنج در جهان دستگیر میکنند و به زندان میندازند. پدر من گشنه است. ما غذا نداریم. من پدر ندارم. در عاشورا و تاسوعا 2 سال پیش نیز مادرم به علت جمع آوری بیش از 30 تن چای از مساجد به جرم بزرگترین قاچاقچی چای ایران دستگیر شده بود. من مادر ندارم. ما خیلی ندید بدید هستیم. ما بدبختیم.ما هیچی نداریم.

در یکی از مراسمی که من رفته بودم همه لباس مشکی پوشیده بودند و من به اشتباه لباسی به رنگ قرمز پوشیده بودم و در آنجا من را با یزید بی پدر و مادر اشتباه گرفتند و آنقدر مرا زدند سرم از تنم جدا شد. من سرم ندارم. من بی سرم !


این بود انشای من

بنام خداوند بخشنده و مهربان

یکبار دیگر دفتر انشاهایم را گشودم و قلم برداشتم تا بنویسم برای استادم ...

آجیل یکی از مهمترین موارد شب عید میباشد که باید در سفره عید وجود داشته باشد. ولی متاسفانه چون ما فقیر هستیم آجیل با قیمت ارزان میخریم (یا توی آنها خالی هست یا کرم انها را خورده است). امسال وقتی آجیل ها را در قاب های مخصوص خود در سفره قرار میدادیم یک دانه پسته خندان پیدا کردیم که سر آن دانه پسته در خانه ما خون و خونریزی شد. آنقدر همدیگر را زدیم که آخر پسته را گم کردیم و شروع کردیم به ریختن دوباره آجیل به قاب های مخصوص در سفره. ولی پدرم آنرا برداشته بود که بعدا مادرم فهمید و پدرم را سیاه و کبود کرد.

قیمت آجیل خیلی ارزان است و گونه ای است که قشر فقیر نیز میتوانند آنرا بخرند بعنوان مثال میگم مثلا قیمت نیم کیلو پسته به اندازه دیه یک انسان بالغ و کامل است. که پدرم هر سال برای خرید نیم کیلو پسته مرا زیر ماشین انداخته و دیه میگیرد و با پول ان نیم کیلو پسته میخرد جالب اینجاست که آنقدر من را زیر ماشین انداخته است که امسال به من دیه تعلق نگرفت.

آجیل خیلی خوشمزه است مخصوصا وقتی در مهمانی هستیم. پدرم خیلی مرد خوب و با کمالاتی هست او بشقاب را هم همراه آجیل ها میخورد و صاحب خانه پدرم را میگیرد و کتک میزند و پدرم را سیاه و کبود میکند. ولی پدرم باز دست بر نمیدارد و در حین کتک خوردن یک مشت آجیل را در جیب خود میریزد تا در خانه بخورد. ولی عموهای مرد های زرنگی هستند آنها سم به آجیل میزنند ولی پدرم باز هم دست بردار نیست و در خانه انها نیز آجیل های سمی را میخورد و در همانجا خود را میکشد. پدرم مرده است. من پدر ندارم.

بنظر من آجیل چیز ارزشمندی است و به جای هر انسان نیم کیلو آجیل بود الان وضع ما این نبود. پدرم قبل مرگش (با خوردن آجیل سمی مرد!) میگفت با آجیل مردم طوری رفتار کن که دوست دارید با آجیل شما رفتار کنند که سر این بحث (نمیدانم این جمله را از کی دزدیده بود) پدرم را پارسال به جرم دزدی ادبی (دزدیدن جمله بالا) پدرم را به چندین سال زندان محکوم کردن و پدرم آجیل شب عید ما را وثیقه گذاشت و خود را آزاد کرد. پس در میابیم که آجیل چیز ارزشمند و گرانبهایی هست.

من در خانه خودمان نمیتوانم آجیل بخورم چون مادرم گردنم را میشکند ، پارسال مادرم گردنم را شکست و الان من گردن ندارم. مادرم میگوید توله سگ دور و بر آجیلا ببینمت قلم پاتو خرد میکنم و منم از ترس مادرم دیگر طرف آجیلا نمیروم. پس در اینجا هم در یافتیم که آجیل از من هم به مادرم ارزشمندتر است.


این بود انشای من / تقدیم به داداشی گلم (تولدت مبارک !)

بنام خداوند بخشنده و مهربان

جعفر عزیزم سلام ؛

تو بهترین دوست و صمیمی ترین دوست من در شهرمان بودید ولی نمیدانم به کدوم گوری سفر کردی و کجا هستی و چه کار میکنی ...

جعفر توله سگ اول از همه به اون بابای چلمنت (چلمن ، بی دست و پا ) بگو اون پول ما رو بده وگرنه هر گوهی میخوره باید پای لرزشم بشینه ، پدرم گفت این را به تویه توله سگ بگویم تا به پدرت بگویی.

جعفر جان از وقتی که رفتی من دیگر در شهرمان تنها شدم ، خیلی دوست داشتم الان کنار من بودی تا خود صبح همدیگر را عینه خر میزدیم و خون گریه میکردیم و میخندیدیم ...

جعفر هر کجا که هستی و هر گوهی که میخوری امیدوارم گوه خوشمزه ای باشه ، جان ننت برای منم نگه داریااا ، نامردی نکنی :(

امیدوارم در مشاغل کاری و درسی موفق باشی ، من از صبح ساعت 6 بلند میشوم و عینه خر کار میکنم و درس هم نمیخوانم ، فقط هر هفته به مدرسه میروم و انشاءیی میخوانم و معلممان ما را کتک میزند.

جعفر جان ؛ مادرم میگوید به مادرت بگویی که اگر مادرت را پیدا کرد ، مادرش را در میآورد ، او میگوید آن قابلمه ته سیاه را هم آمدنی بیاور ، بخاطر تو ما سالیانه سال است غذا نمیخوریم ، کوفتمون کردی زندگی رو پدر سگ :| ، شما که هیچی نداشتید اصلا گوه میخوردید سفر میرفتید ، گناه ما چی بوده آخه ؟؟

آری جعفر دوست من ؛ دوری تو باعث شد که من تنها شوم و این تنهایی هم باعث شد خودم را پیدا کنم.

جعفر عزیز من ؛ شنیدم که پدرت دکتر شده است ؟

باز پول کدوم بیچاره ای را خورده و دکتر شده ؟ شما که اینجا بودید از گشنگی فرش هایمان را خورده بودید :| ، سره کی باز پدرت کلاه گذاشته و دکتر شده ؟ هان ؟؟؟ عجب پدر دیوثی داری :| ؟

جعفر جان با حرف زدن با تو خیلی خوشحال شدم امیدوارم جواب نامه ام را خیلی سریع به من بدهی

اردتمند شما / کیانوش


جواب جعفر به من (به لحن هندی بخونید :D )

آآآآآه ؛ کیانوش ؛ حالت چطور است رفیق من ؟
من از دوری تو نمیدانم بال هایم را چگونه باز کنم و پرواز کنم ، این عشق رفاقت تو مرا خراب دنیا کرد پسر ...
از وقتی که ما از آن شهر خارج شدیم و به پلیس راه رسیدیم ، دیدیدم پدر تو در گاو صندوق عقب ماشینمان قائم شده است ، گرفتی او را مثله خر زدیم و از آنجا به دره ای انداختیم او را و کشتیم ...
امیدوارم غم دوری پدر برای تو عذاب آور نباشد پسرم ...
ما به تهران سفر کرده ایم پسر ... ما دیگر نمیتوانستیم در اردبیل زندگی کنیم زیرا پدرت در تمامی محله ها با آن 1000 هزار تومانی که به پدرم عیدی داده بود آبروی ما را برد و مادرتم با آن تکه آهنی که داده بود آبرو برای ما نگذاشت ...
این ها به کنار رفیق من ...
خودت در چه حالی هستی ؟ باز هم عینه تراکتور کار میکنی ؟ درس چطور میخوانی یا نه ؟ کلا چه گوهی میخوری ؟
آآآآآآآآآآآه ، برادر و دوست من ؛
امیداورم بتوانی از دست اون خانواده وحشی ات فرار کنی و به آغوش گرم ما بپیوندی ، من ترو بیشتر از پدرم دوست دارم ... آآآآآآآآآآه ...
رفیق تو / جعفر

بنام خداوند بخشنده و مهربان

ما سرگرمی های زیادی در خانه یمان داریم. سرگرمی های ما خیلی خنده دار و پرهیجان است.

اولین سرگرمی ما در خانه یمان مسابقه گو...زیدن است. به چند دسته تقسیم میشویم و هر کسی باید یکی بزند و بوی هر کسی بد باشد و یا صدایش بلند باشد او میبرد و هر کسی نتواند بزند او میبازد. این مسابقات را در پنجشنبه شب اجرا میکنیم. ولی پدرم گو.ز های خطرناکی میزند ، طوری میگو...زد که سمور هم خفه میشود. پدرم در اولین حرکت خطرناکش همه را غافل گیر کرد و همه مان مسموم شدیم. طوری مسموم شده بودیم که بیمارستان هم قبول نمیکرد ما را.

دومین سرگرمی استفاده از آهنگ های شاد بندری و آذری و قدیمی برای رقصیدن است. من نمیتوانم برقصم ولی پدرم بزور مرا به جلو میندازد و میگوید توله سگ برقص. همه هم دست میزنند و من همه 6 الی 12 ساعت میرقصم و کمرم با اجزای بدنم خداحافظی میکنید.

سومین سرگرمی ما شعبده بازی است. پدرم کار های زیاد عجیبی میکند. او یکبار خانه یمان را غیب کرد. الان و نمیتوانست خانه یمان را برگرداند. ما الان خانه نداریم. ما فقیر هستیم. ما در کارتن میخوابیم. ما غذا نداریم. ما لباس نداریم. ما دیگر هیچ چیزی نداریم. پدرم ری..د تو زندگی مان. او یکبار یکی از بردرانم را هم غیب کرد و نتوانست آنرا پیدا کند و بهمین خاطر قید آنرا زد و دیگر دنبالش نرفت.

چهارمین سرگرمی ما کتاب خواندن است. پدرم سواد ندارد و عکس های کتاب را نگاه میکند و به تمامی نویسندگان ، شاعران ، هنرمندان و ... فحش میدهد. او فحش های خیلی بدی میدهد. او داد و بیداد میکند. همسایه ها از دست ما شکایت کرده بودند. از کلانتری برای جلب پدرم آمده بودند اما پدرم از پشت بام فرار کرده بود. پدرم الان تحت تعقیب است. ما پدر نداریم.

پنجمین سرگرمی ما مزاحم تلفنی شدن است. ما از خودمان شماره میگیریم و به آنها مزاحم میشویم و آنها هم ما را به فحش میبندن و شماره مان را هم به مخابرات میدهند و از آنجا میایند و دهن ما را سرویس میکنند و سیم تلفن را قطع میکنند. ما تلفن نداریم.

ما فقط این سرگرمی ها را برای روز های پنجشنبه مورد استفاده قرار میدهیم.

این بود انشاء ی من / ولم کن استاد من

بنام خداوند بخشنده و مهربان

ما هر سال عید را در خانه مان خوش میگذرانیم. من فکر میکنم که ما فقیر هستیم ولی پدرم میگوید عید را باید در کنار خانواده مان باشیم تا بهتر خوش بگذرد ولی من میگویم در بیرون هم کنار هم میمانیم و در عین حرف زدن یک پس گردنی میخورم و دو ساعت به خودم میپیچم. دست پدرم سنگین است. پارسال به من عیدی داد ، بعد از عیدی دادن 3 بار ماشین مرا زد. من دست و پا و گردنم شکست و فلج شدم. پدرم به پسر عمویم هم عیدی داد او دیگر فلج نشد ، تریلی او را له کرد. همه فامیل هایمان از عیدی دادن پدرم میترسند و پدرم هر وقت عیدی میدهد آنها فرار میکنند.

ما یک چادر در بالای خانه یمان زدیم و چون خانه یمان خراب است سقف به زمین ریخت و تعطیلات را به کارگری مشغول شدیم. من کارگر خوبی هستم این را همه میگویند. پدرم میگوید تو در آخر حمال میشوی. معلممان میگوید تو در اخر هیچ گو..هی نمیشوی جز کارگر ، رفیقایم میگویند تو عینه خر کار میکنی از الان شغلت معلوم است ، مادرم دیگر چیزی نمیگوید ، او با چماقش در تعطیلات به جان من می افتد و تا 13 بدر مرا کتک میزند ، در و همسایه ها از در و دیوار میریزن تا مرا از دست او نجات بدهند ولی مادرم خیلی قوی است و همسایه های بیچاره را هم میزند. یکبار خواستم از دستش فرار کنم و او مرا گرفت و سرم را روی شعله گاز گذاشت و مرا سوزاند. من سوخته ام.

ما یکبار تعطیلات را به شمال رفتیم. در آنجا پدرم آنقدر به زن ها نگاه کرد که همه آنها ریختند بر سر پدرم ، و پدرم را کلی کتک زدند ، پدرمم که دید دیگر زورش به آنها نمیرسد به طرف من حمله ور شد و مرا چند روز کتک زد. پلیس های کلانتری ، ماموران مخفی و نوپو ها هم نمیتوانستند از دست پدرم مرا نجات دهند آخر سر خودش خسته شد. باراک اوباما به پدرم زنگ زد و مرا به فرزندی قبول کند ولی پدرم قبول نکرد.

در شمال که بودیم برای لباس خریدن به بازار رفتیم. پدرم خیلی کُند است. او نمیتواند سریع دزدی کند. او یکبار خواست کیف یک زن پولدار را بزند ، به اشتباهی چوب دستی سرباز را زد. سرباز پدرم را گرفت و چند ساعتی زد. پدرمم سیاه و کبود شد. پدرم این بار مرا کتک نزد ، تا رسیدیم خانه زد تلویزیون را شکست. از او پرسیدم که چرا این کار رو کردی ؟ او به من گفت گ.و.ه خوریش به تو نیومده و دیدم مادرم با قابلمه به طرف پدرم هجوم آورد ، و او را سیاه و کبود کرد و گفت جهیزیه مرا میشکنی ؟

وقتی در شمال بودیم ، پدرم رفت دستشویی عمومی آمد بیرون و پول نداد ، صاحب آنجا هم کلا فلج بود و نمیتوانست دست و پاهایش را تکان بدهد ، پدرم به او خندید و پول را نداد و خواست بیرون بیاید او در همان وضع پدرم را کتک زد. دیگر جانی برای پدرم باقی نمانده بود. او در تعطیلات خیلی کتک خورد.

پدر من زورش فقط به من میرسد ، او جز من کسی را نمیتواند بزن ، همه پدرم را سیاه و کبود میکنند.

ما در تعطیلات نوروزی هر سال تعطیلات را به این شکل میگذرانیم. چون خیلی فقیر هستیم. ما پول نداریم.

این بود انشاءی من / ب.گ.و.ز.د استاد من