یادش بخیر بچگی هامون ...
هیچ حسی جز بازی کردن و خندیدن نداشتیم ...
دنیا رو مثله لحظه هامون خندان و خوش رو میدیدیم ...
نمیدونستیم که این روزا میگذره ...
فوتبال با توپ پلاستیکی ، خانه بازی ، خاله بازی ، قائم موشک بازی و کلی بازی های دیگه .... شاید تا شب ....
تو هر وضع مالی ای که بودیم همدیگر رو تو یه حد میدیدیم ...
وقتی ناراحت بود دوستمون کاری میکردیم که میخندید ...
لباسای کهنه ... کفشای پاره ...
اونقدر تو خیابون ها بازی میکردیم که همسایه ها می افتادن دنبالمون یا فحشمون میدادن ...
یادش بخیر چه دورانی بود ...
کمی که بزرگ شدیم ...
همه اون خنده ها و شادی ها رفتش ... به جای خنده غم نشست رو صورتمون ...
دلمون کوچیک شد ... معنی دوست و رفیق رو از یاد بردیم ...
حالا دیگه دوستمون ناراحت باشه بی تفاوت هستیم ...
دلمون مثله سنگ شده ...
هی خدااااااااا ...

یادش بخیر ...