تابستان گرم و زمستان سرد. هنوز در گوشه ای از خیابان با یک تکه کارتن و یک دستگاه ترازو نشسته است. همه از کنار او بی تفاوت گذر میکنند و شاید برخی از آنها نیز به او متلک بینندازند. ولی او هنوز نشسته است در پی یک مشتری. در پی یک 500 تومنی.
علی بی پدر است و وقتی در خیابان دختران و پسرانی را که با پدر و مادرشان بیرون آمده است را میبیند دلش میگیرد و کمی اشک از چشمانش سرازیر میشود ولی وقتی غم و افسوس مادر خودش را میبیند اشکهایش را پاک میکند و به کار خود مشغول میشود.
در تابستان نه لباس خوبی دارد برای اینکه کمی خنک بشود و نه در زمستان لباس خوبی دارد تا گرم بماند ، او فقط یک جفت دمایی و لباس های کهنه بر تن دارد.
دلش بازی میخواهد ...
دلش شادی میخواهد ...
دوست میخواهد ... پول میخواهد ... دوچرخه میخواهد ... خانواده خوب و صمیمی میخواهد ... خانه گرم و غذای لذیذ میخواهد ... و خیلی چیز ها و آرزوهای دیگر ...
ولی او همان علی است که با ترازویش در سرما و گرما ، گرد و غبار ، باد و باران در کنار خیابان مینشیند ...
علی هر روز بیشتر از دیروز شرمنده مادر مریض اش میشود ، او پول داروهای مادرش را نمیتواند جور کند و برای او دارو بخرد ...
پس او شب ها هم نمیخوابد و کار میکند ولی کیست که وزن خود را در ترازوی عشق علی بکشد ؟ کیست که به او کمک کند ؟ کیست که دست علی را بگیرد ؟ و کیست هایی که با سکوت همراه میشوند ...
علی میداند اگر نتواند پول اجاره خونه را هم جمع کند آنها را از خانه بیرون می اندازند ...
و مادر پیر و خواهر کوچکش بیرون می مانند و شاید آنها مثله علی نتوانند دوام زیادی بیاورند ... مادر مریض و پیر ... خواهر کوچک و ضعیف ...
علی میداند که خواهرش دوست دارد به مدرسه برود ... اما با کدامین پول ؟
علی میداند که خواهر و مادرش منتظر یک تکه نان خالی هستند ... و او دارد زحمت خود را میکشد ...
ولی افسوس ...
افسوس که در یک هفته چند مشتری ندارد ... آیا 10 تا 500 تومنی زندگی آنها را رو به راه میسازد ؟ 5 هزار تومن ؟
فکرش را بکن ... 5 هزار تومان پول برای یک هفته ماهانه 20 هزار تومن میشه ... پول اجاره خونه 200 هزار تومنه ... پول دوا و درمون ... پول غذا ... پول لباس ... و ...
روز های روز میگذرد و علی نه به خانه میرود و نه خواب درست و حسابی دارد ...
ولی صبر کنید ...
انگار او خوابیده است ...
علی ؟؟ آهای علی ؟؟ علی ؟؟؟
تمام شده است ...
او قبل از مادرش به آسمان سفر کرده است ... او ماه ها نخوابید و نخورد .... اما حالا بهتر خوابیده است ... شاید در آن دنیا چیزی برای خوردن پیدا کند که برای خواهر و مادرش بیاورد ...

نویسنده داستان : کیانوش صمدیان