من در یک خانواده خیلی با شخصیت و مهربان و گرم زندگی میکنم ، طوری که اونقدر گرم هستیم که هیچوقت در خانه لباس نمیپوشیم من فکر میکنم که ما پول خرید لباس را نداریم ولی پدرم میگوید : خانواده ما ، خانواده گرمی است و به لباس نیازی نداریم ولی همیشه به من سرما میخورد و مهره های کمرم جا به جا میشوند ، ستون فقراتم از کار می افتد و نصفه بدنم فلج میشود اما پدرم مرا به دکتر نمیبرد. او میگوید : تو دیگر بزرگ شده ای ، دکتر بروی به تو میخندند و من هم که نصفه بدنم از شدت سرما فلج شده است نمیتوانم چیزی بگویم و همان شکل میمانم تا درست بشوم. ما در خانه غذا کم میخوریم. پدرم میگوید پرخوری ضرر دارد ولی یکبار از سوراخ در به اون نگاه کردم دیدم عینه گاو دارد قایمکی غذا میخورد.

خانواده ما خیلی با شخصیت هستند طوریکه یک حرف خوب از دهانشان بیرون نمیاید و برای صدا کردن یکدیگر از اسم انواع حیوانات وحشی و اهلی و موجودات فضایی استفاده میکنیم.

در خانه آنقدر مرا با اسم حیوانات صدا زده بودند که از باغ وحش بین اللملی برای بردن من به خانه مان آمده بودند ، آنها وقتی در را زدند پدرم گفت توله سگ برو در را باز کن و من نرفتم و پدرم خودش رفت در را باز کرد ، آنها پدرم را بعنوان توله سگ گرفتند و انداختن به ماشین حیوانات تا او را به باغ وحش ببرند.

الان سال هاست که بی پدریم و کمی شخصیت خانوادگی مان بالا رفته است و دیگر همدیگر رو با اسم حیوانات صدا نمیزنیم ، چون اصلا با همدیگر کاری نداریم و هر کس عینه خر سر به کار خودش دارد.

پدربزرگ و مادربزرگ ام هم با ما زندگی میکنند ، بیچاره ها آنقدر گشنه مانده اند که انگاری تو الکل نگهشون داشته ایم ، به یک شکل ثابت و بدون اینکه حتی نفس بکشند در یک جا مانده اند. همسایه ها میگویند آنها مرده اند ولی ما خانواده ام قبول نمیکنند ولی من هنگام مرگ دیدمشون. دیدم پدرم (اون زمان که نرفته بود باغ وحش) بهش میگفت ارث و میراثتت را یا به نامم میزنی یا اینجا خفه ات میکنم و پدربزرگمم مقاومت کرد و در آخر پدرم خفه اش کرد و مادربزرگمم از ترس سکته کرد.

من 17 تا برادر دیگر دارم که آنها نیز گشنه اند. ولی آنها قوی تر از من هستند چون من کوچکترین عضو خانواده مان هستم. آنها هر روز میروند کار میکنند و برای خودشان وسایل خوردنی میخرن و عینه گوسفند میخورنن و به من هیچ چیزی نمیدهند و چشمای منم از کاسه در میآید و می افتد به کف دستانم و کور میشم. و مادرم با چماق دستی میاید و چشمانم را درون کاسه هایش میگذارد و دوباره چشمانم متولد میشوند.

این بود انشاءی من / بمیرد استاد من