سلام :X

حالتون امیدوارم خوب باشه ... میخوام امروزم چطوری گذشت رو براتون تعریف کنم ...

امروز یکشنبه 5 مهر 1394 ... طبق معمول صبح بلند شدم ... کمی اهنگ گوش دادم صبحونه خوردم و راهی مدرسه بدون کیف شدم :D

زنگ اول آقای مورخ دبیر درس تاریخ اومد کلاس ما ... کمی درباره تاریخ و نحوه درس دادنشون حرف زد ... خودش رو معرفی کرد و چند تا متلک بین درس انداخت و کمی خندیدیم ... معلم قد بلند و لاغر اندامی بود :)

خب رفتیم زنگ دوم ... دبیر دینی جناب آقای جمالی اومدن ... معلوم قد کوتاه و لاغر اندامی بود ... عینه برق حرف میزد :| والا یه حرف رو عینه پیرزن ها ده بار میگفت ... الانم صداش در گوشم مونده :| ... به هر حال طبق معمول و مانند سایر دبیر های دینی درباره اخلاق و درس حرف زد :)

ولی خیلی نامرد بود :| نمیزاشت نفس هم بکشیم :| ... ولی چه کنیم دیگه اینم اخرین سال دانش آموزی ماست :)

خب رفتیم زنگ سوم ... بازم آقا طاهر نژاد اومد و کمی درباره برنامه نویسی و تاریخ برنامه نویسی و اهداف و دانشگاه ها و ... صحبت کردند ... بحث کردیم کمی ... بازم چند تا ایشون متلک انداختن کمی جو کلاس عوض شد ...

بعد هم رفتیم بیرون ... نیم ساعت کانتر بازی کردیم ... من حوصلم نکشید ده دقیقه بعد اومدم بیرون ... چون تو گیم نت ها نمیتونم زیاد بازی کنم :)


به هر حال امروزمون هم گذشت ...

توجه داشته باشید این خاطرات برای این نوشته میشود که این آخرین سال تحصیل من به عنوان دانش آموز هست :) میخوام خاطراتم زنده باشند.