توجه : این انشاء جنبه طنز دارد و هر اتفاقی که تو شهر ما افتاده رو براتون میگم :) چون شهر ما یک شهریه که از بچه 0 ساله (که هنوز تو برزیل موز هست و هنوز نرسیده به کمر باباش) تا کسانیکه مردن عاشق عاشورا و تاسوعا هستند :)

بنام خداوند بخشنده و مهربان

دوباره دفتر انشاء هایم را گشودم تا برای استاد بی پدر و مادرم انشاء بخوانم !

در شهر ما (اردبیل) عاشورا و تاسوعا را خیلی دوست دارند. همه مردم شهر ما به مساجد میروند و با شمشیر سر خود را به دو نیم مساوی تقسیم میکنند. البته بچه ها قمه به سر نمیزنند ولی خود را با زنجیر های مسجد سیاه و کبود میکنند. ما همگی سیاه و کبود هستیم. بچه هایی که به مسجد ها نمیروند پدرشان آنها را در خانه سیاه و کبود میکنند. در این روز باید خود را حتما سیاه و کبود کنیم.

از جوی های محله به جای آب خون سرازیر میشود که این همه خون رو به هدر میدهند ولی هیچکس به بیمارستان نمیرود تا این خون ها رو به افراد نیازمند بدهد. ما خون نداریم. ما به خون نیاز داریم. ما کم خونیم.

در عاشورا و تاسوعا اتفاقات چندین قرن پیش را همانند اتفاقات آن زمان اجرا میکنند و در هر محله های شهر ما حدود 300 نفر به قتل میرسد. در این روز ها بیمارستان ها کسب و کارشان رونق پیدا میکنند و اکثر خانواده بی پدر و برادر میشوند و نسلشون منقرض میشود. ما در حال انقراض هستیم.

در عاشورا و تاسوعا شام هم میدن و پدرم هر سال در عاشورا و تاسوعا آنقدر غذا جمع میکند که پلیس بین المللی پدرم را بعنوان بزرگترین قاچاقچی برنج در جهان دستگیر میکنند و به زندان میندازند. پدر من گشنه است. ما غذا نداریم. من پدر ندارم. در عاشورا و تاسوعا 2 سال پیش نیز مادرم به علت جمع آوری بیش از 30 تن چای از مساجد به جرم بزرگترین قاچاقچی چای ایران دستگیر شده بود. من مادر ندارم. ما خیلی ندید بدید هستیم. ما بدبختیم.ما هیچی نداریم.

در یکی از مراسمی که من رفته بودم همه لباس مشکی پوشیده بودند و من به اشتباه لباسی به رنگ قرمز پوشیده بودم و در آنجا من را با یزید بی پدر و مادر اشتباه گرفتند و آنقدر مرا زدند سرم از تنم جدا شد. من سرم ندارم. من بی سرم !


این بود انشای من