بنام خداوند بخشنده و مهربان

بهار اولین فصل ما است. وقتی بهار میرسد همه درختان و برگ ها جانی دیگر پیدا میکنند و زنده میشوند. همه جا در فصل بهار سر سبز میشود و زمین نفسی تازه میکند. ولی پدرم همچنین میگو...ز...د که زمین چند ماهی هم نمیتواند نفس بکشد. ما در خانه هوا تنفس نمیکنم چون پدرم اجازه نمیدهد و در یک کار حرفه ای همه ما را در روز اول بهار مسموم میکند.

وقتی بهار میرسد پدرم قیچی باغبانی را بر میدارد و به جانه درختان می افتد ولی او بلد نیست که چگونه کار کند و بهمین خاطر وقتی اعصبانی میشود درخت بیچاره را با تبر به زمین می اندازد. یکبار با قیچی باغبانی (برای بریدن شاخه های اضافی استفاده میشود) گوش خود را به زمین انداخته بود.

فصل بهار بعد از فصل زمستان در این فصل تمامی برف ها آب میشوند. خانه ما خراب است و آب از بالای سقف چکه میکند پدرم 10 سال است میخواهد آنجا را درست کند ولی هر وقت درست میکند خانه به سرمان خراب میشود و مجبور میشویم در فصل تازه خانمان را دوباره درست کنیم.

من فصل بهار را دوست ندارم ؛ در فصل بهار امتحانات خرداد ماه را در اردیبهشت ماه از ما میگیرند و معلمان دهن ما را تک تک سرویس میکنند ، در امتحان ریاضی سوال عربی میدهند.

(قسمت باحالیه حتما بخونید)

در فصل بهار میوه های تازه و جدیدی به بازار می آید ولی پدرم میگوید میوه های بهار سمی هستند و نباید آنها را خورد. من میدانم که ما فقیر هستیم و پول خرید میوه ها را نداریم ، در مدرسه همه بچه ها عینه گاو و گوسفند میوه و غذا میخورند و من هم عینه بز به آنها نگاه میکنم. پدرم یکبار یک کیلو سیب خریده بود که همه آنها را در راه خورده بود و نایلون آنها را بهمراه آشغال هایشان را برای ما آورده بود و مادرمم با چماق دستی اش به جان پدرم افتاد و او را سیاه و کبود کرد. پدرمم که دید زورش به مادرم نمیرسد کمربند را در آورد و افتاد به جونه من و تا صبح مرا زد. دیگر سیاه و کبود نشده بودم ، فلج شده بودم.

من در تمامی فصل ها کتک میخورم ، اما در بهار کتک های سنگین تری میخورم و بهمین خاطر بهار را دوست ندارم. یکبار با پدرم در این فصل به قاچاق درخت رفته بودیم. پدرم تا خواست تبر را بزند باغبانان رسیدند و پدرم را گرفتند و تا صبح زدند ، من هم بچه بودم و زورم به آنها نمیرسید و داشتم پدرمم را تشویق میکردم پدرم به باغبانان گفت جان مادرتون یه لحظه صبر کنید. آنها نیز صبر کردند و در همین موقع بود مثله عقاب بر روی من فرود آمد و من را عینه خر زد طوری میزد که باغبانان خودشان به رحم آمده بودند و تعدادی درخت به پدرم دادن تا مرا از دست او نجات بدهند.

پدر من خیلی مرده مهربانی هست من میدانم که وقتی اعصبانی میشود مرا میزند. پدرم مرا دوست ندارد ولی من او را دوست دارم او مرد خیلی خوبی هست. پدرم را در بهار سال قبل به عنوان توله سگ بزرگ گرفته بودند و امسال نیز او را به زندان انداختند. ما در بهار روز خوشی نمیبینیم. من بهار رو دوست ندارم ؛ دوست ندارم ، دوست ندارم.

این بود انشاء من / لعنت بر استاد من