بنام خداوند بخشنده و مهربان

ما هر سال عید را در خانه مان خوش میگذرانیم. من فکر میکنم که ما فقیر هستیم ولی پدرم میگوید عید را باید در کنار خانواده مان باشیم تا بهتر خوش بگذرد ولی من میگویم در بیرون هم کنار هم میمانیم و در عین حرف زدن یک پس گردنی میخورم و دو ساعت به خودم میپیچم. دست پدرم سنگین است. پارسال به من عیدی داد ، بعد از عیدی دادن 3 بار ماشین مرا زد. من دست و پا و گردنم شکست و فلج شدم. پدرم به پسر عمویم هم عیدی داد او دیگر فلج نشد ، تریلی او را له کرد. همه فامیل هایمان از عیدی دادن پدرم میترسند و پدرم هر وقت عیدی میدهد آنها فرار میکنند.

ما یک چادر در بالای خانه یمان زدیم و چون خانه یمان خراب است سقف به زمین ریخت و تعطیلات را به کارگری مشغول شدیم. من کارگر خوبی هستم این را همه میگویند. پدرم میگوید تو در آخر حمال میشوی. معلممان میگوید تو در اخر هیچ گو..هی نمیشوی جز کارگر ، رفیقایم میگویند تو عینه خر کار میکنی از الان شغلت معلوم است ، مادرم دیگر چیزی نمیگوید ، او با چماقش در تعطیلات به جان من می افتد و تا 13 بدر مرا کتک میزند ، در و همسایه ها از در و دیوار میریزن تا مرا از دست او نجات بدهند ولی مادرم خیلی قوی است و همسایه های بیچاره را هم میزند. یکبار خواستم از دستش فرار کنم و او مرا گرفت و سرم را روی شعله گاز گذاشت و مرا سوزاند. من سوخته ام.

ما یکبار تعطیلات را به شمال رفتیم. در آنجا پدرم آنقدر به زن ها نگاه کرد که همه آنها ریختند بر سر پدرم ، و پدرم را کلی کتک زدند ، پدرمم که دید دیگر زورش به آنها نمیرسد به طرف من حمله ور شد و مرا چند روز کتک زد. پلیس های کلانتری ، ماموران مخفی و نوپو ها هم نمیتوانستند از دست پدرم مرا نجات دهند آخر سر خودش خسته شد. باراک اوباما به پدرم زنگ زد و مرا به فرزندی قبول کند ولی پدرم قبول نکرد.

در شمال که بودیم برای لباس خریدن به بازار رفتیم. پدرم خیلی کُند است. او نمیتواند سریع دزدی کند. او یکبار خواست کیف یک زن پولدار را بزند ، به اشتباهی چوب دستی سرباز را زد. سرباز پدرم را گرفت و چند ساعتی زد. پدرمم سیاه و کبود شد. پدرم این بار مرا کتک نزد ، تا رسیدیم خانه زد تلویزیون را شکست. از او پرسیدم که چرا این کار رو کردی ؟ او به من گفت گ.و.ه خوریش به تو نیومده و دیدم مادرم با قابلمه به طرف پدرم هجوم آورد ، و او را سیاه و کبود کرد و گفت جهیزیه مرا میشکنی ؟

وقتی در شمال بودیم ، پدرم رفت دستشویی عمومی آمد بیرون و پول نداد ، صاحب آنجا هم کلا فلج بود و نمیتوانست دست و پاهایش را تکان بدهد ، پدرم به او خندید و پول را نداد و خواست بیرون بیاید او در همان وضع پدرم را کتک زد. دیگر جانی برای پدرم باقی نمانده بود. او در تعطیلات خیلی کتک خورد.

پدر من زورش فقط به من میرسد ، او جز من کسی را نمیتواند بزن ، همه پدرم را سیاه و کبود میکنند.

ما در تعطیلات نوروزی هر سال تعطیلات را به این شکل میگذرانیم. چون خیلی فقیر هستیم. ما پول نداریم.

این بود انشاءی من / ب.گ.و.ز.د استاد من